مارکز دروغ می گوید
به سال بعد رسیده نرسیده اتفاقی خواهد افتاد
که جرعه بعدی را مست لایعقل سر بکشیم و بعد تر بتوانیم نگاه مستمان را به سینه های دوستمان بچسبانیم که بتوانیم راست بگوییم که .......
نه بهانه ای می اید نه شوقی
اتفاق ها می افتند سلسله وار تو را هر روز خدا به چیزی تبدیل می کنند
تصور می رفت که رو به افول می روم این هم نیست حتی
انوقت هی می خواهی ازش دورتر شوی با واقع گرا بودنت طنزی پیش امیخته درست می شود
دلم می سوزد برای این همه تقلید بی رحمانه ات برای این همه خودت نبودنت که باید هزار دلیل بیاوری که فکر کنی چرا کار به اینجا کشید
بعد ترش دیدم هی تنها تر می شوم
عادتش به سرمان مانده
فرجامی نیست اخر انزوایی در کار نیست
انسوی شکاف جر خورده میان من و تو چه کسی می خواهد خودش را ثابت کند
دلمان چیزی می خواهد نا ممکن که زانو به زانویمان بیاید خدایی که اصرارش می کنیم بماند با ما
هنوز به هیچ چیز لب نزده می گوییم همین خوب است همین کافیاست ما را برای پنجاه سال
انوقت ان صورت مصور را می اوریم در برابرمان ذوق می کنیم که می تواند راه برود حرف بزند صدایمان کند
هنوز عاطفه هایمان اما سر از تخم در نیاورده است هنوز به هیچ چیز لب نزده ایم
نزدیک تر به تو دور تر از من
به تمام چاله های دنیا سر می زنم به تمام چاه ها به تمام انسانهای که از چاله ها به چاه ها افتادند
انوقت با خودم می گویم این راه حل فاجعه مان نیست